شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٧
سر بر آستانش

بارالها، پروردگارا، شاها
ای صاحب کوچک زمین و بزرگ زمان
ای مونس قلب‌های سرخ و دل‌های گرم
به حرارت می‌خوانمت
در جسارت بندگی‌های آن آستان
و در حریم یگانگی‌ات که همچو وحدتت هیچ یکپارچگی‌ای نیست
بگذار و می‌گذاری که به ساده‌ترین صدایت کنم
بگذری و می‌گذری که شرمساری بی‌بندگی‌هایم دردی است
سازم کن پروردگارا
بگذار زخمه زنم، که زخمه می‌زدم اما
از بیکرانی‌ات اکنون فراگرفته‌ام که چگونه ساز کنم
آوای هم‌نوایی را در بهارین سبزبرگ درختان
بر تو سجده‌نمودم بارها لیک
بر من نشان‌ دادی اکنون
که چه دلنشین و عمیق و رهایی است
سجده‌کنی با فرشته‌ای که فرود آمده‌است
تا وارسته‌ات سازد از کوچکترین ظاهری به بزرگ‌ترین باطنی
پروردگارا
بزرگوارانه روان ساختی، عاشقانه روان خواهم ساخت
که خرد‌ترین شرط بندگی‌ام خلوص در برابر توست
بگذار کوچک‌ترینت باشم، اما باشم

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد // خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

 

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط Behrang

چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧
حافظی غیر از یلدا

... و تو ای هر روز و هر شب در افق
که نام بر ستاره‌ای گرفته‌ای و خود به علی-گون شاه‌راهی مانی
{همان که علی-ناشناسان کاه‌کشان نامند}
گم‌گشته ساکن زمینی بوده‌ام
که مردمانش آفتاب را خورشید و قمر را ماه نام‌نهاده‌اند
نمی‌دانستم این‌چنین مولود آسمان
نور قسمت عاشقان می‌کند
از کوله‌بار تمام‌ناشدنی یکتایی‌هایت
یافته‌ام راه زمینی‌ام را رو به آن بالا
یافته‌ای راه زمینی‌ام را رو به آن بالا
می‌دانم و می‌بینم که هرآنچه خسروانه می‌افشانی
بسی عاشقانه‌تر از شیرینِ فرهادهاست
لیلایی‌هایت را مجنون می‌داند و می‌بیند

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی // بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدرات به فقیران بخشند // چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن // شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن // ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش // کی روی ره زکه پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای // ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه برافلاک نشان // چند و چند از غم ایام جگر خون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است // هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی

سپاس خدا راست که بر بندگانش میل به صعود تعلیم ساخت

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط Behrang

پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧
سال نو مبارک

 

در این نوین آغاز گردش،
پروازتان بر اوج لوح کبود باد

nourooz 1387

با احترام

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط Behrang

پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦
خداحافظ پیرمرد حندان هم‌محلی‌ام

نمی‌دانم دقیقا از کدامین بار یا کدامین روز بود که با ایشان آشنایی پیدا کردم؛
در آغاز چون هر عابری که گذشته باشد سلامش کردم از طرف یک مشتری، مشتری‌ای که آمده‌است تا ظاهری مرتب سازد در خرده دقایقی...
اما مدتی بعد نه مشتری که آشنایی شدم برایشان، آشنایی که در هر بار بودنم سال‌ها خاطره می‌شندیم و و سال‌ها گذرهایی که از مقابل آن مغا‌زه‌ی گرم برایم به تصویر کشیده‌می‌شد...
آری، من اینک از زمانی که محمدرضا شاه پهلوی از مسیر شمیران به سمت کاخ‌ صاحبقرانیه‌اش از مقابل آن مغازه‌ی گرم رد می‌شد خاطره‌ دارم تا تظاهرات مردم برای انقلاب و خیابان شریعتی شدن و کنسول انگلستان و ... البته دخترک کبریت فروشی که به مغازه وارد می‌شد تا نوازش پیرمرد او همچون ما گرم سازد...
امشب باخبر شدم صاحب آن مغازه‌ی گرم ترک دنیا کرده‌است...
از مرحوم بیژن‌پور در این سال‌ها شنیده‌ها و تصاویر بسیاری در ذهن دارم و گرمایش حقیقتا گرما بود... هر بار که به مغازه‌ی گرمش می‌رفتم چند ساعتی را همیشه میهمانش بودم... یادش گرامی و روحش شاد.

پ.ن.:
۱. عکسی را به من نشان‌داده‌بودند که در آن تصویر چهار نفر از همکاران و هم‌صنفان بود؛ می‌گفتند ¤از این چهار تنها من مانده‌ام¤ و اکنون آن چهار...
۲. و تو ای یگانه‌ی هم‌قدمم، چه صادفانه امروز برایم نشانی‌اش را دادی...

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست  //  که آشنا سخن آشنا نگه دارد

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط Behrang

یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦
سرد و سپید دوم

در نگاهي خام، زميني و پست
سرد است، سرد؛
برف مي‌بارد، يخ مي‌بندد، سوز مي‌آيد، رنگ‌ مي‌بازد و ...
اما آن‌ها كه بال دارند، پرواز مي‌كنند،
و گاهي نقطه مي‌شوند در ابرهايي كه تنور برف‌اند؛
گرم است، يخ مي‌سوزد، سوز مي‌لرزد، رنگ مي‌رقصد و ...
آري سپيد مي‌شود تا بداني در سپيدي‌ها هم مي‌توان عاشقانه خواند و نواخت.

 

سبزی‌ای می‌بینید!؟

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را  //  این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می​‌زنم

¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط Behrang

چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦
سرد و سپيد اول

امروز اما اولين برف ناب زمستاني آهنگ سپيدي بر بوم تهران راند.
آنچه در ادامه خواهيد ديد تصاويري است از تپه‌هاي جهان كودك تهران؛
گستره‌اي كه سالياني پيش {آن زمان كه تهران سهم عظيمي از برف داشت
الفباي عشق مي‌آموختيم از تك‌تك آموزگاران‌مان}
خاطره‌ساز برف‌بازي‌ها و سرخوردن‌ها بود.

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس  //  بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط Behrang

جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦
انديشه در علی

جشن غدیرتان گرامی باد
با احترام و آرزوی ثبات قدم

شحنه‌ی نجف

با چنین گنج که شد خازن او روح امین // به گدایی به در خانه شاه آمده​ایم

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط Behrang

شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦
يلدای سرخ خوب

نمی دانم از کدامین تجربه ی چگال این یک سال بگویم و  شاید زمانی نوشتمشان.
ششمین یلدای با اندیشه اش و چهارمین حافظ اینجا اینگونه روایت شد؛
بهانه های بسیاری است اگر بخواهیم خود را با پس و برای پیش مروری کنیم
یلدای امسالم متفاوت با گذشته بود!
یادآوری خاطرات و آموخته های آن یگانه مرد وارسته بهانه‌ی سرخی را به همراه داشت
که با هزاران نور تقدیم شد
به حضور جاودانه اش

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد // حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار // کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند // موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم  //  شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما // حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند // دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند // ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان // تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

در قربان امروز ستارگان کعبه‌اش مداری ماندگار برای خود گرد ساختند؛ اندکی دیگر نیز غدیر در نزدیکی است... چگونه‌ی گرامی‌شان داشته‌ایم!؟

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط Behrang

پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦
حريری سنگين و خاکستری

بنتون، اسپرایت، نایک، اکو، آدیداس،...
ماکسیم، چرم‌میش،...
همه و همه و همه
بدنبال جامه‌ای‌اند که بر تن فرشتگان رود
کدام یک توانسته‌اند!؟

حافظ بد است حال پریشان تو ولی // بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط Behrang

یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦
آسمان زمين می‌شود گاهی.

۱.
گام بر هر دیاری که بگذاری
آسمانش فرش بودنت می‌شود و
ستارگانش فانوسک‌های راه
تا هر دو آموختنی بیاموزند
از دریای کردارت

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ  //  بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

۲.
پ.ن.: و نیز آغاز دی در نزدیکی است؛ ۰۱/۱۰/۱۲۹۷

¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط Behrang

 خانه | آرشيو | پست الكترونيك

 

در اين ويلاگ

خانه
آرشيو نوشته ها
قالب قبلی
سايت شخصي
سایت پروژه ها
پست الكترونيك

-------------------------------
معرفی پیوندهای ذیل
به معنای تایید محتوا و
مطالبشان نمیباشد
-------------------------------

وبلاگها و وب‌سايتها

Current Sun

هم اکنون
 
SOHO
(eso & nasa)
/EIT304